از ” آرش ” براى ” آرش ” که آزاد بود …

صریر: خوشا بر تو که امروز رفته‌ای از آستانه ناکجای جهان ؛ رفته‌ای به ابدیت واژگانی که خلق کرده‌ای بپیوندی و حضوری همیشه داشته باشی در منتهای کلام …

رسم هرساله من بوده که در سالروز آزادی استاد آرش آزاد از قفس تن ، چیزی به پاس هنر و تلاشش در وادی روزنامه‌نگاری ، شعر و ادبیات و چندین هنر دیگری که داشت ، چیزکی بنویسم و ادای دینی بکنم ، امسال نیز به رسم وظیفه قرارم با روح بلند استاد چنین بود ، این نوشته تنها ادای دینی کوچک به پیشگاه روح بزرگ استاد است و بس.

نمی دانم کدام واژه در رثایت ، زیبنده روشنای همیشه توست ؟

آن زمان که بودی در میان ما و نمی دیدندت و برخی طناب بر واژگان تو می بستند تا حلقوم گفتنت را به تنگنای نگفتن و سکوت بفشارند ، می شد به تمامی ، غم را در چشم‌هایت به نظاره نشست …

یا آن هنگام که از بازی با کلمات عده‌ای نامحرم قلم ، خون در کام می بلعیدی و دم بر نمی آوردی ؛ در همه آن روزها و حالت‌ها ، نه شادی ، که نصیبت غم بود.

خاطراتمان به یاد ندارند که تو خندیده باشی ؛ با آن که همه ما را خنداندی ، به یاد نداریم شادی برای تو معنا یافته باشد ، هرچه دیده‌ایم ، زهرخند و تلخاب طنزی بوده که بر لبانت نشسته و ما دیده‌ایم ؛ زهرخندی به روی همه نابجاهای “بجا” شده و تلخابی بر حلاوت هر آن چه بر دل و ذهن کسانی که خر مراد می رانند و هیچ نمی دانند نشسته …

خوشا بر تو که امروز رفته‌ای از آستانه ناکجای جهان ؛ رفته‌ای به ابدیت واژگانی که خلق کرده‌ای بپیوندی و حضوری همیشه داشته باشی در منتهای کلام …

دیرگاهی نیست که کوچیده‌ای ، دیرزمانی نیست که رفته‌ای ؛ اما تو گویی که سنگینی قرن‌ها بی کلامی و بی شعری بر شانه‌های ما یخ زده است.

آیینه های زمان در تنهایی این روزهای ما که بی تو دچارش شده‌ایم ، دیگر تو را برای ما نمی‌سرایند …

یاوه می بافم ، می دانم ، اصلا چه می گویم ، نمی دانم ، برای منی که هیچ نمی داند و در آغاز راهی ایستاده است که بزرگانی چون تو گشوده‌اند ، سخن راندن از تو و اندیشه‌ای که قریب به نیم قرن چونان بیرقی بر تارک قله ادب و طنز این مرز و بوم در اهتزار بود ، جسارتی است دشوار ؛ با این وجود هرچه بگویم و بگویند و هرچه بنویسم و بنویسند ؛ تو خود آنی که می‌دانی و می‌دانیم و می دانند ؛ تو را ما خوب می‌فهمیم …

تنها این دریغ و افسوس که با رفتنت جا برای بسیار نااهلان بی مایه فراخ تر شد و جولان شاعری و طنازی آغازیدند ، امروز جای خالی سهیلی تو ، بیش از گذشته احساس می‌شود ؛ افسوس که تنها یک روز در سال و دیگر هیچ ؛ این ، تنها بهانه با تو بودن برای ماست …

راستی دلم می‌خواهد بگویم : استاد برخیز ! ، سیگاری بگیران ، چیزی بنویس ، شعری بگو ، تیغ طنزت را به رخ یاغیان بکش ، حرفی بزن ؛ اما تازه یادم می افتد که تو دیگر نیستی من هم دیگر سیگار نمی‌کشم …

روحت شاد استاد!

احد نقش شور سپهر