واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

صریر: تلخ ترین چیز خنده داری که در این دنیا دیده ام آدمهای عبوس و بداخلاق و مدعی بوده اند که با تندی و سختی و پرخاش، قصد بردن مردم به بهشت را داشته اند! وحشتناک ترین تناقض و کثیف ترین بازی دروغین زمانه!

سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم
که من نسیم حیات از پیاله می‌جویم
عبوس زهد به وجه خمار ننشیند
مرید خرقه دردی کشان خوش خویم
شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست
کشید در خم چوگان خویش چون گویم
گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید
کدام در بزنم چاره از کجا جویم
مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی
چنان که پرورشم می‌دهند می‌رویم
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین
خدا گواه که هر جا که هست با اویم
غبار راه طلب کیمیای بهروزیست
غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
ز شوق نرگس مست بلندبالایی
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
بیار می که به فتوی حافظ از دل پاک
غبار زرق به فیض قدح فروشویم

تلخ ترین چیز خنده داری که در این دنیا دیده ام آدمهای عبوس و بداخلاق و مدعی بوده اند که با تندی و سختی و پرخاش، قصد بردن مردم به بهشت را داشته اند! وحشتناک ترین تناقض و کثیف ترین بازی دروغین زمانه!
چطور میشه باور کرد کسی نیت و سودای بهشت آفرینی اخروی برای دیگران داشته باشه ولی خودش در سر و سینه، در آتش خشم و بداخلاقی بسوزه. و تنها دل به ادعاهای پوشالی و شعارهای پوچ خودش خوش کنه؟!
کدام بهشت؟ مگر نه اینکه بهشت و جهنم ما در همین دنیاست و همین الان پیش چشممان؟
یعنی باور کنیم کسی که در این دنیا گفتار و رفتارش ذره ای شادی و شور و خوشی و صفا به همراه نداره می تونه نوید دهنده ی بهشت برین در جهان آخرین، برای دیگران باشه؟!
آدمهایی رو می بینم که سر تا پا و بام تا شام از مقدسات و خوبی ها و برین ها میگویند و می نمایند، ولی در ابتدایی ترین رفتارها و گفتارهایشان، حتی بویی از خوبی و زیبایی متصاعد نمی شود. زبان که باز می کنند همه تیرگی است و غضب و بد دلی و کینه و سعایت و دروغ و ریا. گرچه در میانه از مقدسات می فروشند و می خراشند!
میرغضب هایی که در لباس هدایت دیگران درآمده اند!
خلاصه؛ تاریکی محضند و از انوار محض، رنگ و لعابی دروغین برای خود دست و پا کرده اند!
اما زهی و زنهار! که تشت رسوایی دیر یا زود از بام نشت کرده ی بازی های شان خواهد افتاد! که افتاده؛ چون نیک بنگری…
این جماعت، شهامت کوچکترین تظلم خواهی را ندارند و برای حسین(ع) یقه می درانند! جز خوردن و خوابیدن چیزی در چنته‌ی عادات و آرزوها و آموخته هایشان ندارند و از علی(ع) دم می زنند!
باری؛ حضرت حافظ، این جماعت را خوب شناخت که با تعبیر و توصیف «عبوس زهد» رسوایشان کرد. عبوس زهد کجا و بهشت برین کجا؟!
اما از من اگر بپرسی، این همه، به خاطر فقر شادی و زیبایی در زندگی این نگون بختان است. چه خوش گفت حضرت خیام؛ هر کس که در این دنیا بتواند شاد زندگی کند و از زندگیش لذت ببرد، بطور حتم بعد از مرگش نیز در بهشت خواهد بود.
زیرا کسی که در زندگی شادی داشته باشد به طور طبیعی نه به کسی ظلم می کند و نه تفکرات منفی نسبت به دیگران دارد. پس دنیا و آخرتش برای او بهشت خواهد بود.
این جماعت ناشاد همه را ناشاد می خواهند. تاریک؛ دروغین؛ تهی و پوشالی. مثل خودشان… و البته بهشتی!