به گزارش صریر از تبریز، وقتی چشم گشودیم ، جنگی خانمان سوز توان فکر کردن و و حتی گاهی توان ادامه حیات را از ما سلب کرده بود . خانه و کاشانه در هجمه بمباران های پیاپی بعثیان در هم شکست و اتاق اسباب بازیمان در آتش همان بمب ها سوخت تا روزمیلادمان را به قدمت تمام دهه شصت بجای صدای بادکنک با صدای مهیب بمب جشن بگیریم و برف شادی روز تولدمان گردو غبار حاصل از ویرانی جنگ باشد.
امید داشتن خانه ای امن بدون دغدغه آژیر قرمز رویای شب های کودکی مان بود هنوز که هنوز است به پیچ رادیو با لرزش خاص دست های مان که یادگار آن دوران است حرکت می دهیم . جنگ تمام میشود ، اما عوارض جنگ هنوز خیال تمام شدن ندارد . نابسامانیها و مشکلات اقتصادی پس از جنگ و سیاست اقتصادی تک محصولی ، بنام فرزند سبب شد تا با مشکل کمبود فضای آموزشی روبرو شویم.
مایی که برای یک دهه ، دغدغه سر پناه داشتیم، دهه بعدی را با دغدغه محیط آموزشی سر کردیم . دهه شصت جایی برای زندگی نداشتیم و دهه هفتاد جایی برای تحصیل. عاقبت به سیستم ، یک روز در میان و گاهی به سه شیفت شدن مدارس رای دادیم تا جسته و گریخته دوران مدرسه را نیز تمام کنیم ، البته به امید روزهای بهتر . نیمکتهای سه نفره که شما فقط مجاز بودید از ۱۵ سانتی متر آن استفاده کنید و بیشتر از این سبب پدید آمدن جنبشی بنام حق مالکیت نفر کناری بود که گاهی موجب می شد تا تمام یک و نیم ساعت کلاس برای حل و فصل مناقشات مرزی روی نیمکت بگذرد و صدای زنگ استراحت موضوع تمامیت ارضی را به زنگ بعد موکول می کرد . تا یادمان نرفته نایلون مشگی و کلاسور نقش کیف را در این دهه بازی می کردند.
ناهمگونی رشد اجتماعی و اقتصادی و البته سیاسی که دولت سازندگی عمده ترین و بیشترین نقش را در رخ دادن آن داشت سبب شد در دهه بعدی بحران هویت یکی از عمده ترین مشکلات ما باشد و اوشین و لین چان الگوهای رفتاری دهه هفتاد و البته تنها سرگرمی و دلخوشی ما از این هشت سال به اصطلاح سازندگی باشد ، زیرا که به واقع از صدقه سر تولدهای نابهنگام دهه شصت ، عقده کمبود پارک و فضای سبز را به سایر نداشته های مان اضافه کردیم.
و البته که آنچه به جایی نرسد فریاد است.
و عاقبت دهه هشتاد فرا رسید تا این دهه نیز با این توجیه که نکند تهاجم فرهنگی دامنگیر ما شود سپری کنیم. هر چند رییس جمهورمان البته فقط در سخن و نه در عمل حرف های قشنگ می زد . با بالا رفتن سن ، هم مشکلات بزرگتر می شد و هم تعدادشان بیشتر . یعنی به لحاظ کمی و کیفی با رشد روبرو بودیم . کمبود فضای آموزشی در سطح تحصیلات تکمیلی یکی از مهم ترین مشکل ما در این دهه بود. هر چند برای ما که به این گونه کمبودها عادت کرده بودیم این کمبود نیز به عادت تبدیل شد . و امان از این عادت ، و امان از این ناهنجاریهای اجتماعی که پس از چندی به هنجار تبدیل می شد.
توهم اینکه داشتن تحصیلات عالیه برای مراجعه به بازار کار شرط کافی و وافی است موجب گشت با سیل عظیمی از فارغ التحصیلان بیکار مواجه باشم و اینبار کمبود فضای کسب و کار مهم ترین دغدغه ما در دهه نود بود . کمبود چنین فضایی روز بروز بر تعداد شغل های کاذب و البته ناهنجاری های اجتماعی و اخلاقی دامن زد تا با بالارفتن آمار در سمت مقابل با کمبود ندامتگاه مواجه باشیم.
هزینه های سرسام آور زندگی فکر تشکیل خانواده را به کل از قاموس فکری مان زدود تا به ازدواج به عنوان یک ناهنجاری نگاه کنیم ، از این سو رشد یک شبه و تساعدی قیمت مسکن این فکر را در لابلای افکار مشوش مان گنجاند که برای مدتی به حلبی آباد ها و زاغه نشینی و کارتن خوابی رو بیاوریم ، اما زهی خیال باطل که شهرداری اعلام کرد که در این حوزه نیز با کمبود مواجهیم و ظرفیت تکمیل است.
چاره را در مردن دیدیم ، شاید دنیای دیگرمان جور دیگری باشد ولی افسوس و صد افسوس که در این مقوله نیز ما کمبود داشتیم . کمبود فضای کفن و دفن دکترین سه طبقه شدن قبور را مطرح کرد تا همانند خانه های مان که بعلت کمبود زمین مسکونی طبقه ای شده بود قبور نیز طبقه ای باشد . و البته گران تر از زمین مسکونی. این بود که از مردن نیز صرف نظر کردیم و اینک روزگار به روزمرگی می گذرانیم به خیال اینکه شاید فرجی باشد.





ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰