یلدا و ساز دهنی «آقا بابا» …
صریر: یلدا همچنان جاری و در حال تکرار است؛ اما، امروز آقا بابا دیگر زنده نیست، آبا هم، هر دو در آسمان ها هستند، حتی خبری هم از خانه اجدادی و اتاق تنبی نیست، اما “ساز دهنی” آقا بابا به همراه یکی دو یادگاری دیگرش به عنوان ماترک معنوی او باقی است.
احد نقش شور – صریرنیوز: از نگاه من و تجربه زیستی کودکی و نوجوانی ام، “یلدا”، بوی “آقا بابا” و طعم “آبا”ی خدا بیامرز را می دهد، عمودهای خیمه خاندانی که بعد از آسمانی شدنشان، نه یلدا بهانه دورهمی های فامیل شد و نه حتی پدر و عموها، توانستند سایه ای از آقا بابا باشند …
“کربلائی اسماعیل”، (پدربزرگم را می گویم)، سازدهنی کوچکی داشت که فقط یک بار در سال،ان را از صندوقچه چوبی زهوار دررفته قدیمی اش بیرون می کشید، معمولا هم چند روز مانده به “شب چله” این کار را می کرد، با دستمالی که مخصوص همین ساز دهنی بود، پاکش می کرد، برقش می انداخت و می گذاشت لبه طاقچه تا در شب موعود، برایمان بترکاند …
بچه که بودیم، وقتی ساز دهنی “آقا بابا” را لبه طاقچه “اتاق تنبی”، وسط شمعدان های نقره ای می دیدیم، می فهمیدیم که فردا، پس فردا، باید “شب چله” باشد و دلمان را صابون می زدیم برای شب نشینی و “شب چره” ای که هم خوردنی داشت و هم شنیدینی … خوردن هندوانه و انار و میوه های دیگر و آجیل و پشمک و نخودچی، کیشمیشی که گرفتنش از دست آقا بابا و آبا، مزه و لذتی دیگر داشت و البته شنیدن قصه های “ملیک جمشید” و “جیرتدان” و “ملیک محمد” از زبان کربلائی اسماعیل، آقا بابای دوست داشتنی …
آقا بابا ساز می زد، “عمو تقی” برایمان می خواند، “عمو علی” با آن شوخ و شنگی همیشگی اش، میان داری “عمو مهدی” و ما بچه ها را می کرد که وسط اتاق تنبی، مثلا می رقصیدیم و دیگرانی که نقش مشوق و مجلس گرم کن را بازی می کردند …
کرسی وسط تنبی، با کلی خوردنی و تنقلاب و کاسه بشقاب های روحی که “آبا” رویش می چید، نونوار می شد؛ درست مثل همه ما که بهترین لباس های خودمان را برای شب چله می پوشیدیم، انگار که عید باشد؛ اما اغلب، دست کم ما بچه ها، بهترین خودمان نبودیم، از بس که چله را به شب پرخوری، شیطنت، آتیش سوزوندن و معمولا، دل پیچه و رودل شدن همیشگی تبدیل می کردیم …
برخلاف بزرگ تر ها، من و خیلی دیگر از نوه ها، عاشق “شکرپنیر”های سنتی آقا بابا بودیم که نفری یک دانه کف دستمان می گذاشت، اغلب هم در خوردنش تاخیر و تامل داشتیم؛ آخر تمام می شد و گرفتن دومین شکرپنیر از کربلائی اسماعیل تقریبا غیرممکن بود، نه این که خسیس باشد، نه، عادتمان داده بود به همین قناعت ساده کودکانه …
آن روزها و سال ها، همه چیز سر جای خودش بود، نه اینترنت و گوشی و تبلتی داشتیم و نه حتی، تلویزیون دوکاناله سیاه و سفید ۱۴ اینچ توشیبای قرمز رنگ خونه آق بابا و بسیاری از خونه های آن روزها، برنامه درست و حسابی پخش می کرد تا ذائقه همه اهل خانه را سیراب کند، تنها همین شب نشینی ها و دید و بازدیدها بودند که دل ها را قرص، پشت ها را گرم، چشم ها را امیدوار و بنیان خانواده و فامیل و خاندان نسبی و سببی همه ما را مستحکم تر از قبل می ساخت …
اصلا قوت قلبی که دیدن فامیل و بزرگ تر ها، مخصوصا “آق بابا و آبا” بهمون می داد و حس امنیتی که می گرفتیم از آن ها، همه استرس ها و ترس های فروخورده ایام جنگ و بمباران ها و ترورهای دهه ۶۰ را از تنمان می تکاند و روحمان را تازه می کرد.
آن روزها، با این که امکانات و فن آوری های امروزی را نداشتیم، توقع زیادی هم از زندگی نداشتیم، دورهمی هایمان در شب چله، معمولی ترین پذیرائی ها و خورد و خوراک را داشت، بی هیچ تشریفات و تجمل گرائی امروزی، هر خانواده ای، قابلمه غذایش را زیر بغل می زد و می آورد خانه آقا بابا و همه باهم، میهمان و میزبان مشترک هم می شدیم و خوش بودیم.
یلدا همچنان جاری و در حال تکرار است؛ اما، امروز آقا بابا دیگر زنده نیست، آبا هم، هر دو در آسمان ها هستند، حتی خبری هم از خانه اجدادی و اتاق تنبی نیست، اما “ساز دهنی” آقا بابا به همراه یکی دو یادگاری دیگرش به عنوان ماترک معنوی او باقی است، پدرم، کمی ساز دهنی بلد است و یلداهای بعد از آقا بابا، به نیابت از او می زند، اما پدرم که حالا بزرگ خاندان است، مثل آقا بابا بلد نیست همه را دور هم جمع کند؛ یلدای ما، سال هاست جور دیگری می گذرد، بدون کرسی، بدون اتاق تنبی، بدون شکرپنیر، بدون میان داری عمو علی، بدون آوازخوانی عموم تقی، بدون آقا بابا و آبا …





ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰