چقدر جایت خالیست مرد!
صریر: یاد و خاطره شهید آقا مهدی باکری، فرمانده لشکر عاشورا رزمندگان آذربایجان هنوز پس از گذشت سالها در دل مردم این دیار است.
صریرنیوز – مرتضی شفیعی: امروز ۲۵ اسفند؛ سالگرد شهادت مردیست که خستگی را خسته کرد! او که در میدان نبرد شجاعترین و در میان دوستان؛ خاضعترین بود. یاد و خاطره شهید آقا مهدی باکری، فرمانده لشکر عاشورا رزمندگان آذربایجان هنوز پس از گذشت سالها در دل مردم این دیار است؛ چقدر جایش این روزها خالیست. کجاست آقا مهدی که ببیند؛ فرزندان خمینی کبیر؛ ابرقدرت نظامی جهان را مستأصل کردهاند.
چقدر جالی خالی تو را امروز احساس میکنیم مرد …
«برادران! آیا تا به حال فکر کرده اید که یک پاسدار باید چه خصوصیاتی داشته باشد؟ چگونه باید کار کند، چگونه باید زندگی کند و چگونه باید بمیرد؟ اینکه بعضیها می گویند «لا یکلف الله نفساً الا وسعها» و «ما مکلف به تکلیفیم تا جایی که در توان داریم» متأسفانه این را درست معنا نمی کنند. به نظر حقیر در مورد ما پاسدارها توان این نیست که یک روز از صبح تا شب کار کنیم، عملیات انجام دهیم و بعد خسته شویم و به این آیه پناه آوریم. بلکه معنی توان این است که پاسدار باید آنقدر کار کند که از بی خوابی و خستگی چرت بزند، بیدار که شد دوباره کار کند تا جایی که از حال برود و نقش زمین شود و اگر دوباره به هوش آمد به کار ادامه دهد. نیروهای ستادی هم همینطور. مثلاً پاسداری که در پرسنلی کار می کند وقتی می تواند بگوید در حد توان خود کار کرده ام که آنقدر با قلم و کاغذ و خودکار کار کند که دیگر چشمهایش نبیند.
برای دلخوشی خودمان قرآن را ترجمه به مطلوب نکنیم. یعنی چه که از صبح تا شب کار کنیم بعد بگویی که من در حد توان خود کار کردم… مگر با این وضع می شود به درجه سربازی امام زمان رسید؟ مگر می شود اینطور منتظر بود و دعای فرج خواند…» بخشهایی از کتاب «خداحافظ سردار» صفحه ۱۸۲
همچنین مصطفی مولوی در کتاب نمی توانست زنده بماند، روایت می کند: خاطراتی از شهید مهدی باکری بعد از عملیات خیبر فرماندهان را برای زیارت امام رضا(ع) بردند. وقتی مهدی برگشت برایم سوغاتی جا نماز و دو حبه قند و نمک تبرکی آورده بود.
نمکش را همان روز زدیم به آبگوشت ناهارمان. اما مهدی حال همیشگی را نداشت.
گفتم: «تو از ضامن آهو چه خواستهای که اینجور شدی؟ نابودی کفار؟ پیروزی رزمندگان؟ سلامتی امام؟».
چیزی نمی گفت. به جان امام که قسمش دادم، گفت: فقط یک چیز.
گفتم: چه چیز؟
گفت: «مصطفی! دیگر نمیتوانم بمانم. باور کن. همین را به امام رضا (ع) گفتم.
گفتم: واسطه شو این عملیات، آخرین عملیات مهدی باشد».
عجیب بود. قبلا هر وقت حرف از شهادت میشد، می گفت برای چه شهید شویم؟
شهادت خوب است؛ اما دعا کنید پیروز شویم. صرف اینکه دعا کنیم تا شهید شویم یعنی چه؟
اما دیگر انقطاعی شده بود. امام رضا(ع) هم خیلی معطلش نکرد و بدر شد آخرین عملیاتش.





ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰